|
گفتم تو شيرين مني ، گفتا تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم ، گفتا تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من ، گفتا تو جان دادي مگر؟
گفتم زکويت مي روم ، گفتا تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم مکن ، گفتا تو در يادي مگر؟
گفتم خموشم سالها ، گفتا تو فريادي مگر؟
گفتم که بر بادم مده ، گفتا نه بر بادي مگر؟
گفتم زچشمت ناگهان ، گفتا نيفتادي مگر؟
با تو
بخاطر تو
توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره
دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره
یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه
یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه
یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته
حتی واسه بی وفائیت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من
میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه
اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه
یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه
خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه

......باش
پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باورمن
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسم تو ببخش به لبهام ، بی تو خالیه نفسهام
خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستام
خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش
من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقه ، تشنه ام کویر لوتم
نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم
تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم

|